بالاخره ما برگشتیم...اااا
اااااااااااااه؟؟؟خوش اومدیم؟؟؟
مممنوووووون
(هوووی خودت کم داریاااا
)
البته برگشتمون موقتیه.چون دارم یه سایت میزنم.دلیل این آپمم همینه.میخوام مشورت کنم باتون...اسم سایت(اسم دامین)چی باشه به نظر شما؟؟؟البته اینم در نظر بگیرین که این سایت فقط ماله سمپادیا نیست و واسه همه مدرسه های اهوازه.هر کسی هم بخواد میتونه عضو شه.حالا به نظر شما اسمشو چی باشه خوبه؟؟؟
از اینجا اینچا پیشنهادتونو ارائه بدین...
یه خبر بد(البته واسه بعضیا)
استاد بزرگ رفت!!!
بابا نمرده
رفته اصفهان
البته واسه همیشه
راستی ببخشید اگه(اگه)تو پست قبلی ناراحت کننده بودم
در ضمن اینم تقدیم به کسی که از ناراحتی دیگران خوشحال میشه(منظورمو از خوندن نظرات مطلب قبلی میفهمین)----->
<-----
آقااااا شماها خوشید؟؟؟خوش بودم من٬ولی دیگه نیستم...
این اپ بی هدف و خیلی یهوییه و هیچ مطلب خاصی ندارم واسه این اپ.فقط و فقط اپ کردم که به همه ی بحث و کلا کلا خاتمه بدم.اگه با هم مشکل دارید یا از کل انداختن و ناراحت کردن هم دیگه خوشتون میاد خوب ّّID بدین و اد کنید! ولی تو نظرات نه.دوس ندارم این دوستیامون الکی الکی خراب شه.وبلاگ گروهیه٬باید به نظرات هم احترام بذاریم.ما میخوایم این وبلاگو سایت کنیم و همه جا پخشش کنیم ولی اگه قراره همین طور پیش بره همین الان حذفش کنیم بهتره...
شاید حرفام خنده دار باشه و این نظرم هم مسخره٬ولی نظرمه!نصیحت نمی کنم٬قصذ توهین هم ندارم.هممون هم سنیم٬ادعای بزرگ بودنم ندارم.
دیگه باقیش با خودتون...![]()
سلام
این دفعه دو تا مطلب دارم
اول میخام(میخوام
)صمیمی ترین دوستای راهنماییمو که میخوان نویسنده وبلاگ باشن،معرفی کنم.![]()
آرین و ایلیا...![]()
![]()
این دو تا پسر،جزء عده بسیار محدودی از بچه های شهید بهشتی هستن که هیچ گونه عقده و ... ندارن(البته من قصد توهین به کسیو ندارم ولی...)و در حالت کلی،داداشامن
.
از این به بعد،آرین با اسم«Ariyan--->Beheshti-Ahwaz» و ایلیا با اسم«Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz»مطلب میدن...
دوم هم قضیه دیشب...
دیشب من و ایلیا واسه آرین تولد گرفته بودیم و رفتیم بیرون که تو کافی شاپ محام(پاساژ رضا)،یکی از اخراجیای دیگرو دیدیم
...
موقع برگشت به سوی برمودا،به خاطر موهای سیخ و فشن(Fashion)اون یکی اخراجی،مأموران محترم گشت ارشاد به ما گیر داده و تولد آرین را کوفتمان کرد.![]()
بدین صورت:
اول اون یکی اخراجیو گرفتن.بعد که دیدن ما باهاشونیم،به ماهم گیر دادن...
ولی به علت نا معلومی،فقط ایلیا رو سوار وانت کردن(و البته باید اضافه کنم که ایلیا بدون هیچ گونه خواهش تمنّا،با افتخار سوار وانت شد) و ما هم مشغول داد و بیداد شدیم و آرین جان،لطف کرد و چند عدد فحش رکیک بار مأموران عقده ای و کم شرف و البته محترم
گشت ارشاد کرد.
سپس جریاناتی پیش آمد و ایلیا آزاد شد(چند روز پس از آزادی خرمشهر
)
تمام این قضایا در حالی رخ دادن که اطراف مارا،مردم احمق و لال مونی گرفته فرا گرفته بود و از یک سو ما ایلیا رو میکشیدیم به سمت پایین و سرباز بالای وانت،ایلیا رو میکشید بالا(که ایلیا در پی این کشمکش،کش اومد
)
اصن وضعی بود واسه خودش...اول که ۱۰ تا سوال تستی رو دادن بهمون که ۲۵ دقیقه وقتش بود که ما تا ۸:۳۰ نشستیم
ولی ۵ دقیقه هیچ کمکی بهمون نکرد![]()
بچه خرخونمون که وقتی خواستن برگه رو ازش بگیرن نمیداد برگشو.حالا مراقب بکش اون بکش
دیگه با ۱۰۰۰تا بدبختی برگه رو گرفتن ازش.آخه بگو خرخوووووون...
(لااله الا الله) حالا مثلا واسه چی برگشو نمیداد؟؟؟چون نرسیده بود جواباشو چک کنه
یعنی چنین آدمایی رو باید قاب گرفت انداخت دور(
) که واقعا واسه جامعه یه عامل اختناق آورن
(البته همش شوخیه هاااا.خودش میدونه که ما خیلی میخوایمش
)
خلاصه بعدشم که سوالای تشریحی رو بهمون دادن.تست ۵ نمره بود و تشریحی ۱۵ نمره.اولاش خوب بود ولی یهو بد شد
اینم وقتش ۸۰ دقیقه بود که دبیرمون سر ۸۰ دقیقه فیکس اومد رفع اشکال
لامصب خیلی دقیق بود
حالا اومده مثلا رفع اشکال...اولا که هر ۴ تا جمله ۱ بار میگف بچه ها جمیعا خفه شید
گفتیم بابا ما استرس داریم پ(pa) تو چته؟؟؟
حالا از اول شروع کرد به ترتیب جواب سوالا رو گفتن
(خدا حفظش کنه.زن خوبیه!
)خلاصه اینکه خوب بود اومدنش به کلاسمون.پا قدمش خیر بود ذهنمون وا شد.![]()
دیگه اخرشم با زور و التماس و توسل به پیرو پیغمبر ۲۵ دقیقه وقت اضافه گرفتیم
تازه مراقب یکی از کلاسا نمی دونست که وقت امتحان تمدید شده
برگه ها رو زود از بچه ها گرفت. بعد بچه های اون کلاس اومدن دم کلاس ما که ااااا(eeee) اینا هنوز برگه ها رو ندادن![]()
![]()
دقیقا همه قیافه ها آویزون
.همه گریه میکردن
من خندم گرفته بود از امتحان![]()
تازه بچه ها بعد از امتحان رفتن پیش مدیر واسه اعتراض که اگه با ما کار میشد امتحانو بهتر می دادیم و از این حرفا.اونم برگشته گفته که : تجربه ثابت کرده که بچه های اینجا گیراییشو ندارن!!!!!!!!!![]()
ولی جدا از شوخی٬ امتحان فوق العاده فجیعی بود.واسه همه سوالاش باید از خودمون راه حل ابداع می کردیم.نیاز به خلاقیت داشت٬چنین امتحانی نباید واسه ترم باشه اونم ترم ۲ !!
خو گناه داریم
حالا مدارس دیگه همه از دم ۲۰
.این حرفا دیگه فایده نداره...من که ۱۳-۱۴ میشم
.بچه ها هم که قراره شام بدن اگه نیفتادن(با این تفاسیر شام بی شام
)
امیدمون اول به خدا٬بعد به دبیر محترمه٬بعدم به دعای خیر شما...![]()
سلام به همگی
آپ امروز مربوط میشه به امتحان قبلی(مطالعات اجتماعی
)
خواهش می کنم به خلاصه اخبار توجه کنین
معلم ما توی مدرسه ابراهیمی،آقای احسانی بود
.آدم بسیار ...* و ...** و البته مهربونی هستن
(جون عمه بزرگم
).خلاصه ما دل بسیار پری از این آقا داشتیم و حسابی عقده ای شده بودیم از دستش(آقای احسانی قربونت برم،من اینارو ننوشتما--->الان یکی اسلحه گذاشته بیخ گلوم***میگه اینارو بنویسم...
)انقدر عقده ای شده بودیم که بعد امتحان،دمار از روزگار کتاب مربوطه****در آوردیم.![]()
مشروح اخبار:
طبق عملی خدا پسندانه و طی یک نقشه ازپیش تعیین شده از سوی جناب آقای اخراجی،حدود 60-70 درصد از کتاب های اجتماعی دبیرستان شهید ماشالله ابراهیمی جمع آوری و سوزانده شدند.
مراحل انجام این امر خیر بدین شرح است:
1-ابتدا اکثر کتابها جمع آوری شدند.
2-بعد تمامی بسم الله ها از سوی جناب اخراجی کنده و درون صندوق انتقادات و پیشنهادات مدیر ریخته شدند.
3-سپس کتابهای جمع آوری شده،درون کیف چند تن از دانش آموزان جاسازی و به بیرون مرکز هدایت شدند.
4-در مرحله چهارم ،تمامی دانش آموزان،کتابهای تهیه شده را با پا،به رحمت خدا رساندند.
5-و در مرحله آخر،تمامی کتابها،در آتش شعله میکشیدند(تصاویر،مطلب را بهتر به سمع و نظرتان میرسانند)
ّبرای دیدن تصاویر،اینجا را کلیک کنید...
*:وا! مگه نمیبینی ... گذاشتم
؟؟؟خب حتما مناسب سنت نیس دیگه
!!!
**:ان شاء الله،بعد توزیع کارنامه ها،اگه عمری باقی بود و خدا خواست
،فیلد ها نقطه چینی رو پر میکنم![]()
***:جدیدا(از وقتی ایرانسل اومده)،اسلحه رو میگیرن بیخ گلو!![]()
****:وای که چقد تو کله پوکی
...خوب معلومه دیگه...منظورم کتاب مطالعات اجتماعیه
واسه قبول شدن تو مرحله اول، خودمو به معناي واقعي خفه کرده بودم.بچه بودم خو.نفهميدم چي شد
.اگه راستشو بخواين چيز زيادي از اون موقع يادم نيست البته اگر يادم بود هم نمي گفتم به کسي چه؟![]()
خلاصشو اگه بخواين اينه که قبول شدم
.راستييييي شب قبل از امتحان مرحله دوم بابام داشت فيلم جيغو نيگا ميکرد
منم خو از خدا خواسته پريدم پا تيوي(TV)با اينکه ادم فوق العاده ترسوييم ولي واسه فرار از درس خوب بود خلاصه مامانه اومد زد تو پوزمون و کار و کاسبيمونو کساد کرد
که اخه بچه کدوم ادم عاقلي شب قبل از امتحان ميشينه فيلم وحشتناک ميبينه؟؟؟ما هم سر خرو از پا تلویژنمون کج کرديم به سوي رختخواب...
.
(راستي اينو به عنوان پا ورقي بگم که من بعد از ديدنه فيلم جنگير ديگه دور ديدن هر چي فيلم ترسناکه رو خط کشيدم.اخه تا چند روز زندگي نداشتم از ترس!
)
حالا از بحث اصلي خارج نشيم.تو مدرسه سال اول بد تو جو تيزهوش بودنمون بودم يعني هرکي ازم مي پرسيد که چه مدرسه اي هستي زودي ميگفتم تيزهوشان
.کلللللي هم ذوق ميکردم. واقعا ياد اون موقع که مي افتم خجالت ميکشم
!
سال اول خرخون بودم ولي هر چه بزرگتر ميشدم بيشتر عقلم رشد ميکرد و به اين نتيجه ميرسيدم که درس خوندن وقت تلف کردنه!(ميخوام عقلت رشد نکنه صد سال!
)سال دوم هم بدک نبود ولي به پاي سال اول نميرسيد.سال سوم هم که ديگه هيييييييييچ .کي درس ميخوند؟؟؟(من
) واسه ورودي دبيرستانم کلي خر زديم
. با اِين که مي دونستم که تقريبا همه قبولن، تا موقعي که نتايجو اعلام کردن به معناي واقعي سکته کردم! خلاصه ديگه قبول شدم و اومدم دبيرستان...
امسال که سال اولم بود خيلي خوش گذشت. با اينکه تو مدرسه بچه خوبي شده بودم و از نظر انضباطي خيلي از پارسال بهتر بودم( به خاطر يه تهديد جددددي از سوي عوامل محترم مرکز
)...ناگفته نماند که تو راهنمايي حسابي پوکانده بوديم! البته من که چيزيو نپوکوندم( به جون خودم!
) همکلاسياي عزيز بودن. امسال ترم اول توپ نبود ولي ترم دوم باز افتاديم رو دور درس خوندن ولي بازم رضايتبخش نبود
. سال ديگه ايشالا جبران مي کنم...قول!![]()
ديگه همين ديگه... الانم خيلي مدرسمو دوس دارم و خيليم خوشحالم که اينجا درس مي خونم و... اين مدرسه بدبختي نيست!
خو دیگه بسه...فعلا![]()
همه بد بختیام از اونجا شروع شدن که اسممو زدن بالای در مدرسه دبستانمون که آقای اخراجی(البه هنوز اونموقه اخراج نشده بودم
)قبول شدنت رو در مدرسه استعدادهای درخشان تبریک می گوییم
.
تابستون او سال رو(سال 82 بود)با ذوق و شوق مدرسه جدیدم گذروندم(خاک بر سرم
)...ولی غافل از اینکه چه بد بختی هایی سراغم میان
خلاصه مهر اون سال رسید و ماهم(منظورم از ما من و همکلاسیامه)مثه گاوی سرمونو انداختیم پایین و رفتیم سر کلاس.اولاش آسون و لذت بخش بود،ولی کم کم زندگی برامون تلخ شد.تا اینکه ترم اول رو گذروندیم و معدل ما شد:19.63![]()
منم مثه خر خوشحال بودم و البته مغرور.انقدر به خودم مغرور شدم که ترم دوم اصلا درس نخوندم و معدلم شد:18.97.ما موندیم و بابا و مامان
تابستون این سال رو هم به خاطر دفترا و خودکار و پاک کن های رنگارنگی که خریده بودم،با انتظار سرکردم(هنوز یه کم خر بودم
)
تا اینکه دوباره مهر رسید و ما رفتیم مدرسه.ولی ایندفعه یکم فرق می کرد.اونم این بود که نمیدونم چرا من خیلی شیطون شده بودم.بچه ای که تا حالا انضباطش 20 کمتر نبود،یهو انضباطش شد 18 و بد جوری شلوغ شد.حدودا هر روز دم دفتر بودم تا احضار ولیم کردن و مکتبی(ناظممون)زیرآب ما رو رف.بعد اون روز،سعی کردم تو رفتارم تجدید نظر کنم ولی نشد که نشد.خلاصه سال دوم هم گذشت و بازم من خر شدم و انتظار کشیدم.تا اینکه رفتیم کلاس سوم و من دیکه به اوج شلوغی خودم رسیدم(تا اونجایی که 2بار هم میخواستن اخراجم کنن).یه بار واسه افطاری دعوتمون کردن مدرسه،ماهم رفتیم و با یکی از دوستام رفتیم تو فرزانگان شلوغی و ریخت و پاش و ...
چند روز بعد از اون روز،مدیرمون اومد و گفت:"آقای ..."گفتم بله...گفت با ... بیاین دفتر
رفتیم اونجا و مدیر برگش گفت:فک نمیکردم که دیگه اینقد زرنگ باشی!!!
با چشای گرد گفتم بله؟؟؟؟؟![]()
گفت بـــــــــــــــــــــــــــــــــله
گفتم چطور مگه آقا؟؟؟
گفت فلان روز شما تو فرزانگان چیکار می کردن
؟؟؟؟
مام زدیم زیرشو ... تا اینکه امتحان ورودی به دبیرستان رو دادیم و منو به خاطر مسائل انضباطی،اخراج کردن(و البته خیلی به نفعم شد
.)
شاید با این حرفای که زدم خیلیا بشناسنم...الانم تو دبیرستان ابراهیمی هستم و اونجا رو به هم ریختم![]()