تبليغاتX
Nodet

Nodet

...

...
+ نوشته شده در  24 Oct 2008ساعت 10:24 PM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  | 

:)دلم براتون تنگ میشه...

سلام):خوبین؟؟؟؟
هدفه خاصی از این آپ ندارم.ففط خواستم بگم یه چند روز نیستم):ینی اومدن اتاقمو رومالین بمالن بشd:بعد باید برم از اتاقم بیرون.بعد مامانم گفته اتاقتو جمع کن): یه اوضاعی دارههههههههههههههههههه!!!بیا و ببینd:عکسای اتاقه تمیزمو میزارم تو ادامه مطلبd:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  30 Sep 2008ساعت 6:0 PM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  | 

استاد بزرگ وارد می شود!

    سلام چه طورید!ها من الان برگشتم که نگید این پسره مرده و زنده نیس!بگین زندس نگین مرده!نگین اه باز این اومد!بگین به به استادبزرگ گل!خلاصه اینکه ازونجا که طرفدارام زیادن وبه قول شاعر معاصر قرن 6 هجری ابو ساسان مانکن الملکی طرفدارام اکثرن دخترن!(باور کنید عین حقیقته دروغم کجا بود!)

اما بخوانید از سرگذشت 2 مهر سه شنبه اولین روز مدرسه از زبان استاد کبیر!!!!!!!!
و به آن هنگام که پای درحیاط مکتب* گذاردیم مشاهده نمودیم همگان بزک نموده!با لباس جلف و چسبان و تی شرت نام آمده بودند! ما نیز عبایی نو بر تن کرده و عمامه ای جدید بر سر گذارده بودیم!دوستان تک تک جلو آمده می گفتند اوه!استاد اجازه بدهید دستتان را ببوسیم!و من نیز عرض می داشتم که لازم نبود!بروید دست مکتب داران را ببوسید که چون نبوسید از نمره* می افتید و این نمره است که شمارا به دارالفنون* می فرستد!و بروید دست جناب سرهنگ دم درب را ببوسید که ترکه ای جدید خریداری کرده باتوم نام!و هر آنکه به مدرسه ی بغلی نگاه کند به قاطری سفید و سبز رنگ و دراز که ((ون)) نام دارد و سرعت می رود!به گویی که نشادور* بر فلانش* مالیده باشند!الخلاصه الماجرا،سنگ عوض کرده در مدرسه و دهقان نامی همه ی مسئولیت ها بر عهده گرفته از جمله رنگ کردن در و استادن بین در بی شیشه ی کلاس ها از برای جلو گیری از عبور و مرور صدا!و اینگونه دهقان فداکار متولد شد!دبیر ادبیات فارسی در فضایل چگونه زبان فارسی بخوانیم قصه گفت! و دبیر زبان فارسی سر زنگ خود در فردا روز درس دبیر قبلی را داد!

اما توصیه های این حقیر به شما خواهران زیبا(...)روی فرزانگانی!
از این پس به پسرانی که مویشان بلند یا ایستاده چون سیخ کباب اند منگرید!چرا که رمضان است و کفاره دارد!هر آنکه دید می بایست سه بار صلوات بفرستد دو بار فوت کرده دست دور سر بچرخاند،استغفار کند!موی خود کشیده،حلوا حلوا بگوید!نیز شمعی در امامزاده العابر بانکی روشن نموده بلکه مورد رحمت قرار گیرد!

و ای پسرانی که چشم چرانی آنوری ها را می کنید!فقط یک توصیه!خاک دو عالم بر فرق سرتان!هوار هوار دختران مجرد زیبا روی...گناه هم اگر خواهید انجام دهید درستش را انجام دهید!گناه چشم چرانی را می خرید که آن دنیا موی سر دوستتان را جای سیخ بر چشمانتان فرو کنند!

و این بود سرگذشت روز اول که در آخرین روز هفته ی اول مهر به چاپ رسید!

پانویس:1-مدرسه
2-معدل
3-دانشگاه
4-بنزین سوپر
5-بی تربیت باک!

+ نوشته شده در  28 Sep 2008ساعت 3:40 PM  توسط Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz  | 

سلاااااااام...

سلام.خوبیییین؟؟؟

بالاخره ما برگشتیم...اااااااااااااااااه؟؟؟خوش اومدیم؟؟؟مممنوووووون(هوووی خودت کم داریاااا)

البته برگشتمون موقتیه.چون دارم یه سایت میزنم.دلیل این آپمم همینه.میخوام مشورت کنم باتون...اسم سایت(اسم دامین)چی باشه به نظر شما؟؟؟البته اینم در نظر بگیرین که این سایت فقط ماله سمپادیا نیست و واسه همه مدرسه های اهوازه.هر کسی هم بخواد میتونه عضو شه.حالا به نظر شما اسمشو چی باشه خوبه؟؟؟

از اینجا اینچا پیشنهادتونو ارائه بدین...

+ نوشته شده در  21 Sep 2008ساعت 3:11 PM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  | 

استاد بزرگ رفت

سلام به همگی

یه خبر بد(البته واسه بعضیا)

استاد بزرگ رفت!!!

بابا نمرده

رفته اصفهان

البته واسه همیشه

راستی ببخشید اگه(اگه)تو پست قبلی ناراحت کننده بودم

در ضمن اینم تقدیم به کسی که از ناراحتی دیگران خوشحال میشه(منظورمو از خوندن نظرات مطلب قبلی میفهمین)-----> <-----

+ نوشته شده در  22 Jun 2008ساعت 12:55 PM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  | 

اومدم......................بترکونم

سلام،بر برو بچه های گل محله ی وبلاگ ما!خوبید؟میگو جان زیادی دیپرس بودن یه چیزی نوشتن!ما که والا خیلی ناراحت شدیم.برا همین خواستیم از این حال و هوای عرفانی...نه ملکوتی...نه اونکه مال یکی دیگس!ها؟هیچی ولش از این حال و هوای لعنتی!نه اه!نمیاد.ولش حال و هوای خالی!در بیاریم.این کمترین کاریه که می تونیم واسه یه دوست به تور افتاده بکنیم.آخه میگو ها فقط وقتی صید می شن اینقدر ناراحت می شن!شوخی می کنما!گفتم که می خوام از حال و هوای فوق(منظور متنه،کشور نیست راستی در ایام ... شمال خوش گذشت؟)

یه بحث به اسم تابستون داریم که شاعرا زیاد راجع بش شعر گفتن مثلا مولانا می گه :((بهار آمد،زمستون فصل خوبه!!جمعه از ابر سیاه خون میچکه!))ها؟نه!!ولش بذارین یه شعر نو از سهراب بخونم:((می گه صبح که در پنجرتون وا می شه،ظهر که در پنجرتون وا میشه،شب که در پنجرتون وا میشه!وای که چقدر پنجرتون وا میشه!))همچنین فریدون:
((و من در پاییز چشمانت،آسمان خاکستری تهران را می بینم.باران های تابستانه ی چشمهایت را به یاد دارم!در آن هنگام که پای مار به دست شتر مرغ می رسد.من از یادت نمی کاهم(مال نیما بود که!)))(چقدر پرانتز!)

تو کل(در تمام)این شعر ها که همش یه تابستون بیشتر نداشت!تازه اونم تابستان بود!بگدریم اصلا بذارید خودم یه شعر بگم!نمی ذارید؟پس نمی گم!بی احساسا!شما ذوق هنری منو خراب کردید!

معلم فارسیمون می خواست پارادوکسو درس بده!شاید شیش بار تو ترم اول گفت،شیش بار تو ترم دوم!بگذریم که جز منو چند نفر دیگه(آره دقیقا می خوام بگم که من فهمیدم!)کسی نفهمید!جالب اینجاست که سر هر سه تا کلاس و هر دفعه همین مثالو میزد:((جیب هایم پر از خالیست))اول نمیدونیستیم چرا!ولی بعد فهمیدیم نیست که بنده خدا دستش تو جیبش بود همیشه!مثال که یادش نمیومد میدید جیبش خالیه!مثال یادش میومد.گلی به گوشه ی جمال آموزش پرورش که دبیر جیبش پر از خالیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اینم نشون می ده درسمو کاربردی یاد گرفتم!

ساعتو ببینید که مطلب آپ شده!مامانم بیست دقیقه پیش اومده بود می گفت بگیر بخواب!حالا من دیشب دوازده بیهوش شدم!یک بعد از ظهر بیدار شدم.فک کن!13 ساعت!برم فیفا بازی کنم!بوس بوس(یعنی چه آقا جمع کن لب و لوچرو!!!)بای!
+ نوشته شده در  7 Jun 2008ساعت 11:33 PM  توسط Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz  | 

!

حالم خوب نیس...خستم.هیچی خوب نیس٬هیچیه هیچی... ازم ناراحته٬من این طور فک می کنم.بام حرف نمی زنه٬نمی گه واسه چی؟؟این بی محلیاش واسه چیه؟؟؟حدس می زنم واسه چی ولی دوس ندارم این طور باشه.دلم می خواد بیاد بگه که واسه این چیزی نیس که من فک می کنم ٬ولی مطمئنم واسه همونه...چرا الکی خودمو گول بزنم؟؟نمی تونم انکار کنم...ولی تقصیر کیه؟؟اگه تقصیر منه چرا نمی تونم گناهی واسه خودم پیدا کنم؟؟اشک تو چشامه ولی حوصله ی گریه هم ندارم...دوستمه٬کسیه که همیشه باهاش بودم ولی حالا با هم غریبه شدیم٬اگه کارم اشتباهه بهم بگه.فقط همین...صبح باید زود پا شم.امروز صبحم زود پا شدم ولی نمی تونم بخوابم.میخوام که بخوابم ولی خوابم نمی بره.درک که خوابم نمی بره.مگه واسه کسی فرقی می کنه؟؟اگه واسش مهم بود اینجور نمی کرد...

آقااااا شماها خوشید؟؟؟خوش بودم من٬ولی دیگه نیستم...

+ نوشته شده در  6 Jun 2008ساعت 3:32 AM  توسط Meygoo--->Farzanegan-Ahwaz  | 

آی دعوا دعوا!تکون نخور از جات!باشه باشه!شوخی کردم!

سلامی به گرمای شعله ی بوتان و لطافت پالاز موکت.به سرخی آب آلبالوی شادلی و با وسعتی به اندازه ی فضای امرسان!بالاخره ما هم باید نون بخوریم دیگه!خوبید؟

دوستان تقاضا کردند که من کسی رو اذیت نکنم.چشم.محض گل روی شما دیگه کسی رو ناراحت نمی کنم.فقط یادتون باشه که جنبه نداشتین ها!اخراجی و میگو!

تابستون فصل شادی و خنده نیست عزیزان!خیلی وقته دیگه این طوری نیست.خانم حجابتو درست کن.آقا چرا لباس پشمی آستین بلند نمی پوشی میای بیرون!!!!!!!!!؟سوار شو بینم!!!!!همینه!
یه برآورد کوچولو نشون می ده که روابط دوستان فرزانگانی،هیچوقت با شهید بهشتی خوب نبوده.تاریخ ثابت کرده.اما من می خوام این وضع و عوض کنم.سال دومی ها و بزرگترهاشون فقط جنگ درست کردن.
من می خوام متولدین 72،نیمه ی دوم 71 و نیمه اول 73 و نیمه ی پنهان ماه....نه ببخشید اشتباه شد!می گفتم.می خوام یک نظام اجتماعی متعادل تشکیل بدن.استحضار دارید که خرده نظام ها(دختر و پسر،متولدهای 72 و ...)در یک جهت عمل کنند و یک کل منسجم رو تشکیل بدن.همینکه دوست خوبم(اخراجی) این وبلاگو راه انداخت نشونه ی همینه.استاد بزرگ،میگو و اخراجی+آرین می خوان یه جورایی بچه های این دو مرکز رو به هم نزدیک تر کنند.این شاید یه پل ارتباطی قوی باشه!و شما خرده نظام ها باید با ما همکاری کنیم!
اولین چیزی که تو همایش ریاضی به چشمم خورد این بود که سال دومی های هر دو مرکز با هم دعوا داشتن!رابطه اشون با خودشون خوب بود ولی با اون یکی مرکز نه!ولی سالا اولی ها یه جور دیگه بودند.صمیمیت بیشتر بود.شاید چون تعداد کم بود.یا هر چیزی.حتی برخورد دوم های مراکز با اول های مرکز دیگه خیلی بهتر بود.در هر صورت این نشون از یه جور تفکر جدید داره!حالا هر کی با ماست بزنه قدش(یاعلی)

پیام اخلاقی بسه.یه معما:اگه گفتین توش 5 ریالی کیه؟((:

من نوشتم که هم عذر خواهی کنم از دوستان عزیزم میگو و اخراجی!و هم اینکه نظرمو فرباد بزنم.من دقیقا هنوز نمی دونم باید چی بنویسم این جا که خوشتون بیاد!پس از خودتون می خوام بم بگید.خوشحال می شم.تا بعد!

+ نوشته شده در  2 Jun 2008ساعت 1:56 PM  توسط Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz  | 

|:

این اپ بی هدف و خیلی یهوییه و هیچ مطلب خاصی ندارم واسه این اپ.فقط و فقط اپ کردم که به همه ی بحث و کلا کلا خاتمه بدم.اگه با هم مشکل دارید یا از کل انداختن و ناراحت کردن هم دیگه خوشتون میاد خوب ّّID بدین و اد کنید! ولی تو نظرات نه.دوس ندارم این دوستیامون الکی الکی خراب شه.وبلاگ گروهیه٬باید به نظرات هم احترام بذاریم.ما میخوایم این وبلاگو سایت کنیم و همه جا پخشش کنیم ولی اگه قراره همین طور پیش بره همین الان حذفش کنیم بهتره...

شاید حرفام خنده دار باشه و این نظرم هم مسخره٬ولی نظرمه!نصیحت نمی کنم٬قصذ توهین هم ندارم.هممون هم سنیم٬ادعای بزرگ بودنم ندارم.

دیگه باقیش با خودتون...

+ نوشته شده در  1 Jun 2008ساعت 1:21 PM  توسط Meygoo--->Farzanegan-Ahwaz  | 

یک روز بی اتفاق

    یییییهااااااااااا

پیش به سوی راهبرد امتحانات اتمام شده!(همانند علافی،ولگردی،چت،نت،وبلاگ،(این یکی مناسب سنت نیست) و ...)همگان می دانند امروز مثل همه ی روز های دیگه ی قبل از امتحان،آدم حوصله ی هیچ کاری نداره.حال مردنم ندارم من یکی!البته در مرگ من همه خواهند گریست ولی خب فعلا اشک کسی رو در نمیاریم.نفس می کشیم تا مشت محکمی باشد بر دهان آمریکا!

    نمی دونم چرا تا می خوام حرف بزنم سیاست وارد می شه!ولی خب نمی خوام سیاسی اش کنیم این وبلاگو!بی خی خی!

    واقعا روز بدیه امروز،دلم گرفته مثل چی!گفتم بیام یک پست بنویسم دلم وا شه!دیدم نمی شه!ول یه چیزی راجع به امتحان ریاضی یادم اومد که می گم.

   سر جلسه ده تا سوال تستی رو که زدم(دو تا شو شانسی)شنگول شدم چون تو 24 دقیقه زده بودم،یه دقیقه به تشریحیام اضافه می شد دیگه!بعد امتحان دریافتم که فقط دوتاشونو غلط زدم.بگذریم.رفتم سراغ تشریحیا!خب سوال یک تا هشت مورد خاصی نداشت،نوشتم،نوشتم ،نوشتم به سوال 9 که رسیدم دیگه ننوشتم.ننوشتم،ننوشتم ننوشتم تا رسیدم به سوال شونزده!حساب کردم دیدم حدود 7 نمره ننوشتم!گفتم یه شر و وری بنویسم یه نیم نمره از هر سوال بگیرم،جون تو خیلی ضایه بود!!برگشتم سوال 9 و نوشتم کامل نمیدونم جی شد که به لطف خدا بر سیاست های طراح سوال چیره شدم.10 رو شروع کردم شرو ور نوشتن تا یه جایی نوشتم(به توان رسوندم،جمع کردم)دیدم ااااااااااااا جواب سواله!!!!مشت دیگری بر دهان طراح!
با همت همیشه در صحنه ی خودم روحیه گرفتم،همینجوری تا ته برگرو نوشتم!همه رو حل کرده بودم باورم نمی شد!10 دقیقه زودتر از همه بلند شدم.با اعتماد به نفس داد زدم:((میتونم انتخاب رشته کنم!!!!))
+ نوشته شده در  31 May 2008ساعت 2:53 PM  توسط Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz  | 

با عرض پوزش

سلام دوستان من!من یه معذرت خواهی بدهکارم من می خواستم جلسات دستور زبان بزارم که متاسفانه دیدم وبلاگ قبلیم آرشیو مو پاک کرده!حالا عیب نداره از اونجایی که می دونم می بخشیدم یعنی مجبورید که ببخشیدم!خلاصه سرتونو درد نیارم.ویه سری سوالو جواب چند گزینه ایه!واسه خنده!می ذارم بخونید دیگه!نظر هم بذارید.اگه خاطره به ذهنم اومد حتما تعریف می کنم واستون آخه دیدم همه دارن خاطره می نویسن گفتم.
1-فوتبالیست معروف اروپایی:روبرتو . . .
1)باجیو 2)باجو 3)بی جو 4)با عدس 5)با رنگ طبیعی 6)با افزودنی های مجاز 7)در جای خشک و خنک نگه داری شود 8)این محصول نمی تواند جایگزین غذای اصلی شود
2-نام بانکی پر شعبه در ایران:بانک . . .
1)خانه 2)لونه مرغ 3)مسکن 4)تورم 5)گرانی 6)تسهیلات ازدواج(ای جان) 6)سانسور شد!!!!
3-نوازنده ی سابق
گروه آریان و بازیگر مکش مرگ ما ی حال حاضر:محمد رضا . . .
1)گلزار 2)لاله زار 3)مزار 4)بارگاه 5)مرقد مطهر 6)آستان متبرکه 7)ردیف 2 قطعه ی 8
4-یه خواننده ی پر طرفدار که اونور آب می خونه:. . . عقیلی
1)شاد مهر 2)شادروان 3)مرحومه ی مغفوره 4)روحش شاد و یادش گرامی باد 5)غم آخرتون باشه
6)خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه 7)جمیع رفتگان اجماعا صلوات بلند!

همه جا اینجوریه که چند تا سوال 4 گزینه ای می دن.ما 4 تا سوال چند گزینه ای میدیم!پاسخ هاتون و بفرستید ما به برنده می گیم آفرین تو چرا خرگوش نشدی!ضمنا نیم ربع ربع نیم رب تبرک رو هم بشون جایزه میدیم!ایشالا که مبارکتون باشه!به خانم بچه ها سلام برسونید.
من یه تی شرت(این شورت نیست) قرمز پوما دارم که خیلی جیجر می شم وقتی می پوشمش!پارسال سر زنگ دفاعی داشتم می خندیدم ردیف آخرنشسته بودم.معلم 1،80 قد 110 کیلو وزن!داد زد بلوز نارنجی!!!!!!منم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم گفتم آقا دیواره!!!!گفت با خودت بودم!!!کلاس ساکت شد همه به لباس قرمز من نگاه کردن!...بوم!!کلاس از خنده منفجر شد.!!!گفتم آقا این نارنجی نیست قرمزه!!!!!!اونم یه ماژیک قرمز ورداشت خط کشید رو اسمم تو دفترش!گفت اینم خط قرمزه!!!!!منم گفتم آقا انقد داد زدین صورت خودتون که قرمزتره(یه انفجار دیگه)

دوستان اینم خاطره!
+ نوشته شده در  29 May 2008ساعت 2:41 PM  توسط Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz  | 

همه می دونن که من با چی شروع می کنم...سلام!!!!!!!

سلام اول ماله شما نبود!!!مال خودم بود!!!!!!به خودتون نگیرید!!می گن چی های اضافه؟غلط ها؟آره یه همچین چیزایی!
حالا چون اصرار می کنید سلام!اینجانب رو سر یه قضیه ای همه می شناسن.یا تقریبا اونایی که همایش ریاضی بودن.مثل جناب میگو!خوبی تو میگو؟جلسه معارف که نداشتیم که!!الان هم نمیخوام چیز خاصی بنویسم.فقط اومدم بگم که آره!ما هم هستیم جون شوما!!
دیروز یکی از باحال ترین روزای زندگیم بود.نمی گم چرا!گفتم فقط دلتونو آب کنم d: فقط بگم با این آقای اخراجی اساسا خومشیزگره!!یعنی همون خوش می گذرد!

ما یه شعری داریم تو ایران بر وزن لا حول و لا قوت الا بالله!که بش می گن رباعی که بابا طاهر و رودکی زیاد دارن ازین شعر ها!مامورین محترم گشت ارشاد هم خوب شعر می گن،منتها بر وزن انا لالله و انا الیه راجعون می سرایند که به این یکی می گن کلانتری معروفترین شاعرشونم جناب سردار رادان هستند!
یکم بیاندیشند که اگر پای مردم به کلانتری باز شه،قبحش از بین می ره.هر خلافی تو جامعه شکل می گیره!حالا من هم قبل از اینکه ببرنم واسم ترانه ی رفتم که رفتم بخونن،تموم می کنم این بحث رو.شما هم هیچی نگید.اصلا این اخراجی(همون شتر خودمون)رو دیدین،ندیدین!!
من عصر یحتمل دوباره بنویسم.بعدا یه کلاس دستور زبان هم واستون می ذارم!
+ نوشته شده در  29 May 2008ساعت 12:6 PM  توسط Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz  | 

Intro+گشت ارشاد

سلام

این دفعه دو تا مطلب دارم

اول میخام(میخوام)صمیمی ترین دوستای راهنماییمو که میخوان نویسنده وبلاگ باشن،معرفی کنم.

آرین و ایلیا...

این دو تا پسر،جزء عده بسیار محدودی از بچه های شهید بهشتی هستن که هیچ گونه عقده و ... ندارن(البته من قصد توهین به کسیو ندارم ولی...)و در حالت کلی،داداشامن.

از این به بعد،آرین با اسم«Ariyan--->Beheshti-Ahwaz» و ایلیا با اسم«Ostad Bozorg--->Beheshti-Ahwaz»مطلب میدن...

دوم هم قضیه دیشب...

دیشب من و ایلیا واسه آرین تولد گرفته بودیم و رفتیم بیرون که تو کافی شاپ محام(پاساژ رضا)،یکی از اخراجیای دیگرو دیدیم...

موقع برگشت به سوی برمودا،به خاطر موهای سیخ و فشن(Fashion)اون یکی اخراجی،مأموران محترم گشت ارشاد به ما گیر داده و تولد آرین را کوفتمان کرد.

بدین صورت:

اول اون یکی اخراجیو گرفتن.بعد که دیدن ما باهاشونیم،به ماهم گیر دادن...

ولی به علت نا معلومی،فقط ایلیا رو سوار وانت کردن(و البته باید اضافه کنم که ایلیا بدون هیچ گونه خواهش تمنّا،با افتخار سوار وانت شد) و ما هم مشغول داد و بیداد شدیم و آرین جان،لطف کرد و چند عدد فحش رکیک بار مأموران عقده ای و کم شرف و البته محترم گشت ارشاد کرد.

سپس جریاناتی پیش آمد و ایلیا آزاد شد(چند روز پس از آزادی خرمشهر)

تمام این قضایا در حالی رخ دادن که اطراف مارا،مردم احمق و لال مونی گرفته فرا گرفته بود و از یک سو ما ایلیا رو میکشیدیم به سمت پایین و سرباز بالای وانت،ایلیا رو میکشید بالا(که ایلیا در پی این کشمکش،کش اومد)

+ نوشته شده در  29 May 2008ساعت 11:47 AM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  | 

ریاضضضضضضضی....

وای...میدونم که الان همه از گوشه و کنار از این امتحان خفنی که سمپادیای بدبخت(آقا خو در این زمینه بدبختیم) دادن با خبرین

اصن وضعی بود واسه خودش...اول که ۱۰ تا سوال تستی رو دادن بهمون که ۲۵ دقیقه وقتش بود که ما تا ۸:۳۰ نشستیمولی ۵ دقیقه هیچ کمکی بهمون نکرد

بچه خرخونمون که وقتی خواستن برگه رو ازش بگیرن نمیداد برگشو.حالا مراقب بکش اون بکشدیگه با ۱۰۰۰تا بدبختی برگه رو گرفتن ازش.آخه بگو خرخوووووون...(لااله الا الله) حالا مثلا واسه چی برگشو نمیداد؟؟؟چون نرسیده بود جواباشو چک کنهیعنی چنین آدمایی رو باید قاب گرفت انداخت دور() که واقعا واسه جامعه یه عامل اختناق آورن(البته همش شوخیه هاااا.خودش میدونه که ما خیلی میخوایمش)

خلاصه بعدشم که سوالای تشریحی رو بهمون دادن.تست ۵ نمره بود و تشریحی ۱۵ نمره.اولاش خوب بود ولی یهو بد شداینم وقتش ۸۰ دقیقه بود که دبیرمون سر ۸۰ دقیقه فیکس اومد رفع اشکاللامصب خیلی دقیق بودحالا اومده مثلا رفع اشکال...اولا که هر ۴ تا جمله ۱ بار میگف بچه ها جمیعا خفه شیدگفتیم بابا ما استرس داریم پ(pa) تو چته؟؟؟حالا از اول شروع کرد به ترتیب جواب سوالا رو گفتن(خدا حفظش کنه.زن خوبیه!)خلاصه اینکه خوب بود اومدنش به کلاسمون.پا قدمش خیر بود ذهنمون وا شد.

دیگه اخرشم با زور و التماس و توسل به پیرو پیغمبر ۲۵ دقیقه وقت اضافه گرفتیمتازه مراقب یکی از کلاسا نمی دونست که وقت امتحان تمدید شدهبرگه ها رو زود از بچه ها گرفت. بعد بچه های اون کلاس اومدن دم کلاس ما که ااااا(eeee) اینا هنوز برگه ها رو ندادندقیقا همه قیافه ها آویزون.همه گریه میکردنمن خندم گرفته بود از امتحان

تازه بچه ها بعد از امتحان رفتن پیش مدیر واسه اعتراض که اگه با ما کار میشد امتحانو بهتر می دادیم و از این حرفا.اونم برگشته گفته که : تجربه ثابت کرده که بچه های اینجا گیراییشو ندارن!!!!!!!!!

ولی جدا از شوخی٬ امتحان فوق العاده فجیعی بود.واسه همه سوالاش باید از خودمون راه حل ابداع می کردیم.نیاز به خلاقیت داشت٬چنین امتحانی نباید واسه ترم باشه اونم ترم ۲ !! خو گناه داریمحالا مدارس دیگه همه از دم ۲۰ .این حرفا دیگه فایده نداره...من که ۱۳-۱۴ میشم.بچه ها هم که قراره شام بدن اگه نیفتادن(با این تفاسیر شام بی شام)

امیدمون اول به خدا٬بعد به دبیر محترمه٬بعدم به دعای خیر شما...

+ نوشته شده در  28 May 2008ساعت 9:23 PM  توسط Meygoo--->Farzanegan-Ahwaz  | 

مطالعات اجتماعی،بهترین کتاب عمرم!!!

سلام به همگی

آپ امروز مربوط میشه به امتحان قبلی(مطالعات اجتماعی)

خواهش می کنم به خلاصه اخبار توجه کنین

معلم ما توی مدرسه ابراهیمی،آقای احسانی بود.آدم بسیار ...* و ...** و البته مهربونی هستن(جون عمه بزرگم).خلاصه ما دل بسیار پری از این آقا داشتیم و حسابی عقده ای شده بودیم از دستش(آقای احسانی قربونت برم،من اینارو ننوشتما--->الان یکی اسلحه گذاشته بیخ گلوم***میگه اینارو بنویسم...)انقدر عقده ای شده بودیم که بعد امتحان،دمار از روزگار کتاب مربوطه****در آوردیم.

مشروح اخبار:

طبق عملی خدا پسندانه و طی یک نقشه ازپیش تعیین شده از سوی جناب آقای اخراجی،حدود 60-70 درصد از کتاب های اجتماعی دبیرستان شهید ماشالله ابراهیمی جمع آوری و سوزانده شدند.

مراحل انجام این امر خیر بدین شرح است:

1-ابتدا اکثر کتابها جمع آوری شدند.

2-بعد تمامی بسم الله ها از سوی جناب اخراجی کنده و درون صندوق انتقادات و پیشنهادات مدیر ریخته شدند.

3-سپس کتابهای جمع آوری شده،درون کیف چند تن از دانش آموزان جاسازی و به بیرون مرکز هدایت شدند.

4-در مرحله چهارم ،تمامی دانش آموزان،کتابهای تهیه شده را با پا،به رحمت خدا رساندند.

5-و در مرحله آخر،تمامی کتابها،در آتش شعله میکشیدند(تصاویر،مطلب را بهتر به سمع و نظرتان میرسانند)

ّبرای دیدن تصاویر،اینجا را کلیک کنید...


*:وا! مگه نمیبینی ... گذاشتم؟؟؟خب حتما مناسب سنت نیس دیگه!!!

**:ان شاء الله،بعد توزیع کارنامه ها،اگه عمری باقی بود و خدا خواست،فیلد ها نقطه چینی رو پر میکنم

***:جدیدا(از وقتی ایرانسل اومده)،اسلحه رو میگیرن بیخ گلو!

****:وای که چقد تو کله پوکی...خوب معلومه دیگه...منظورم کتاب مطالعات اجتماعیه

+ نوشته شده در  27 May 2008ساعت 5:27 PM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  | 

ياالله!

واسه قبول شدن تو مرحله اول، خودمو به معناي واقعي خفه کرده بودم.بچه بودم خو.نفهميدم چي شد.اگه راستشو بخواين چيز زيادي از اون موقع يادم نيست البته اگر يادم بود هم نمي گفتم به کسي چه؟

خلاصشو اگه بخواين اينه که قبول شدم.راستييييي شب قبل از امتحان مرحله دوم بابام داشت فيلم جيغو نيگا ميکرد منم خو از خدا خواسته پريدم پا تيوي(TV)با اينکه ادم فوق العاده ترسوييم ولي واسه فرار از درس خوب بود خلاصه مامانه اومد زد تو پوزمون و کار و کاسبيمونو کساد کرد که اخه بچه کدوم ادم عاقلي شب قبل از امتحان ميشينه فيلم وحشتناک ميبينه؟؟؟ما هم سر خرو از پا تلویژنمون کج کرديم به سوي رختخواب....

(راستي اينو به عنوان پا ورقي بگم که من بعد از ديدنه فيلم جنگير ديگه دور ديدن هر چي فيلم ترسناکه رو خط کشيدم.اخه تا چند روز زندگي نداشتم از ترس!)

حالا از بحث اصلي خارج نشيم.تو مدرسه سال اول بد تو جو تيزهوش بودنمون بودم يعني هرکي ازم مي پرسيد که چه مدرسه اي هستي زودي ميگفتم تيزهوشان.کلللللي هم ذوق ميکردم. واقعا ياد اون موقع که مي افتم خجالت ميکشم!

سال اول خرخون بودم ولي هر چه بزرگتر ميشدم بيشتر عقلم رشد ميکرد و به اين نتيجه ميرسيدم که درس خوندن وقت تلف کردنه!(ميخوام عقلت رشد نکنه صد سال!)سال دوم هم بدک نبود ولي به پاي سال اول نميرسيد.سال سوم هم که ديگه هيييييييييچ .کي درس ميخوند؟؟؟(من) واسه ورودي دبيرستانم کلي خر زديم. با اِين که مي دونستم که تقريبا همه قبولن، تا موقعي که نتايجو اعلام کردن به معناي واقعي سکته کردم! خلاصه ديگه قبول شدم و اومدم دبيرستان...

امسال که سال اولم بود خيلي خوش گذشت. با اينکه تو مدرسه بچه خوبي شده بودم و از نظر انضباطي خيلي از پارسال بهتر بودم( به خاطر يه تهديد جددددي از سوي عوامل محترم مرکز)...ناگفته نماند که تو راهنمايي حسابي پوکانده بوديم! البته من که چيزيو نپوکوندم( به جون خودم!) همکلاسياي عزيز بودن. امسال ترم اول توپ نبود ولي ترم دوم باز افتاديم رو دور درس خوندن ولي بازم رضايتبخش نبود. سال ديگه ايشالا جبران مي کنم...قول!

ديگه همين ديگه... الانم خيلي مدرسمو دوس دارم و خيليم خوشحالم که اينجا درس مي خونم و... اين مدرسه بدبختي نيست!

خو دیگه بسه...فعلا

 

+ نوشته شده در  27 May 2008ساعت 11:32 AM  توسط Meygoo--->Farzanegan-Ahwaz  | 

...

همه بد بختیام از اونجا شروع شدن که اسممو زدن بالای در مدرسه دبستانمون که آقای اخراجی(البه هنوز اونموقه اخراج نشده بودم)قبول شدنت رو در مدرسه استعدادهای درخشان تبریک می گوییم.

تابستون او سال رو(سال 82 بود)با ذوق و شوق مدرسه جدیدم گذروندم(خاک بر سرم)...ولی غافل از اینکه چه بد بختی هایی سراغم میان

خلاصه مهر اون سال رسید و ماهم(منظورم از ما من و همکلاسیامه)مثه گاوی سرمونو انداختیم پایین و رفتیم سر کلاس.اولاش آسون و لذت بخش بود،ولی کم کم زندگی برامون تلخ شد.تا اینکه ترم اول رو گذروندیم و معدل ما شد:19.63

منم مثه خر خوشحال بودم و البته مغرور.انقدر به خودم مغرور شدم که ترم دوم اصلا درس نخوندم و معدلم شد:18.97.ما موندیم و بابا و مامان

تابستون این سال رو هم به خاطر دفترا و خودکار و پاک کن های رنگارنگی که خریده بودم،با انتظار سرکردم(هنوز یه کم خر بودم)

تا اینکه دوباره مهر رسید و ما رفتیم مدرسه.ولی ایندفعه یکم فرق می کرد.اونم این بود که نمیدونم چرا من خیلی شیطون شده بودم.بچه ای که تا حالا انضباطش 20 کمتر نبود،یهو انضباطش شد 18 و بد جوری شلوغ شد.حدودا هر روز دم دفتر بودم تا احضار ولیم کردن و مکتبی(ناظممون)زیرآب ما رو رف.بعد اون روز،سعی کردم تو رفتارم تجدید نظر کنم ولی نشد که نشد.خلاصه سال دوم هم گذشت و بازم من خر شدم و انتظار کشیدم.تا اینکه رفتیم کلاس سوم و من دیکه به اوج شلوغی خودم رسیدم(تا اونجایی که 2بار هم میخواستن اخراجم کنن).یه بار واسه افطاری دعوتمون کردن مدرسه،ماهم رفتیم و با یکی از دوستام رفتیم تو فرزانگان شلوغی و ریخت و پاش و ...

چند روز بعد از اون روز،مدیرمون اومد و گفت:"آقای ..."گفتم بله...گفت با ... بیاین دفتر

رفتیم اونجا و مدیر برگش گفت:فک نمیکردم که دیگه اینقد زرنگ باشی!!!
با چشای گرد گفتم بله؟؟؟؟؟

گفت بـــــــــــــــــــــــــــــــــله

گفتم چطور مگه آقا؟؟؟

گفت فلان روز شما تو فرزانگان چیکار می کردن؟؟؟؟

مام زدیم زیرشو ... تا اینکه امتحان ورودی به دبیرستان رو دادیم و منو به خاطر مسائل انضباطی،اخراج کردن(و البته خیلی به نفعم شد.)

شاید با این حرفای که زدم خیلیا بشناسنم...الانم تو دبیرستان ابراهیمی هستم و اونجا رو به هم ریختم

Click Here To Add Me On Yahoo

+ نوشته شده در  26 May 2008ساعت 10:8 AM  توسط Ekhraji--->Beheshti-Ahwaz  |